تبليغاتX
یک دختر جوان
 

 

 جدید : روزنامه های امروز ایران را
در انتهای همین صفحه مطالعه کنید.







نظر شما

 



ادامه مطلب


موضوع
تاريخ: Fri 12 Mar 2010
توسط:و یـد ا مـحـسـنـی
                      

 

ایرانی ها مخترع باتری هستند.

نخستین بار در سال ۱۳۱۷ خورشیدی ( ۱۹۳۸ میلادی)، ویلهلم کونیگ باستان‌ شناس آلمانی، در نشریه ی کاوش و پیشرفت (Forschungen und Fortschritte) طی مقاله‌ای خبر از وجود باتری های اشکانی می دهد.

در آن سال ها ویلهلم کونیگ که اداره‌ی موزه‌ی ملی عراق را بر عهده داشت، هنگام کندوکاو در یکی از روستاهای خواجه ربو ( نزدیک شهر باستانی تیسفون - نزدیک بغداد )، به کوزه‌ای سفالی به بلندی چهارده سانتی‌متر برخورد که استوانه‌ای مسی در خود داشت و در میان آن استوانه نیز میله‌ای آهنی جای گرفته بود. بررسی‌ها از وجود ماده‌ای اسیدی، مانند سرکه و نیز خوردگی شیمیایی در آن ظرف سفالی خبر دادند.

کونیگ بر این باور بود که یک باتری باستانی را پیدا کرده و باید برای شناساندن آن به جهانیان و اثبات ادعای خود کوشش کند.


بررسی‌ها نشان داد که پیشینه ‌ی این باتری‌ به حدود دو هزار سال پیش باز می ‌گردد، یعنی زمانی که اشکانیان ( پارت‌ها ) بر میانرودان (بین النهرین) که از زمان کوروش بزرگ تا یورش اعراب به ایران، بخشی از خاک ایران بوده است فرمانروایی می ‌کردند.

با آغاز جنگ جهانی دوم، ادامه ی پژوهش‌ها درباره باتری‌های ایرانی به فراموشی سپرده شد. پس از بیست سال، جان پیرچنسکی (John B Pierczynski) در دانشگاه کارولینای شمالی آمریکا اقدام به ساخت یک مدل از باتری‌های ایرانی کرد. وی برای الکترولیت از سرکه نیم درصد استفاده کرد و توانست یک ولتاژ نیم ولتی به مدت ۱۸ روز به نمایش بگذارد.


بدین گونه برای پژوهشگران ثابت شده بود که با کوزه‌های یافت شده در سرزمین ایرانیان می توان برق تولید کرد.


در سال ۱۹۷۸ آزمایش همانندی در شهر هیلدس‌هایم آلمان انجام شد. دکتر آرن اِگ برشت (Dr Arne Eggebrecht) نیز در مدلی که ساخته بود از سرکه انگور نیم درصد استفاده کرد و توانست شدت جریان ۱۵۰ میکرو آمپری را اندازه بگیرد.

دکتر اِگ برشت پس از این آزمایش موفقیت‌آمیز مایل بود کاربرد این باتری‌ها را برای آبکاری، بوسیله آزمایش عملی نشان دهد. بنابراین در سپتامبر همان سال نمونه ی خود را به یک وان آبکاری طلا که یک تندیس نقره‌ای در آن قرار داشت وصل کرد، پس از دو ساعت و نیم، یک لایه یک دهم میکرومتری (0.1 µm) روی تندیس نشسته بود. نتیجه این آزمایش به قدری شگفت انگیز بود که مجله ی اشپیگل در شماره ۲ اکتبر ۱۹۷۸ با آب و تاب از آن گزارش داد.

و سرانجام پل کیسر از دانشگاه آلبرت ادمونتون کانادا در سال ۱۹۳۳ میلادی، برای نخستین بار گزارش کاملی در مورد باتری اشکانی منتشر ساخت.

نقل از :ایران جدید



موضوع
تاريخ: Thu 17 Sep 2009
توسط:و یـد ا مـحـسـنـی
                      


ای شـب از رویـــــای تــــو رنـگـیـــن شـــده



ســیــنـه از عــطـــر توام ســـنگـین شــــده



ای بـروی چـشـم مـن ، گـسـتـرده خـویـش



شـادیـم بـخـشـــیـده از انــــــــــــدوه بـیـش



هــمــچـو بـــارانـی کـه شـویــد جسم خاک



هـستـی ام ، زالـودگـی هـا کـــــــرده پــاک



ای تـپـش هـای تـن ســــــــــــــــــــوزان من



آتــشــی در ســــــایـــه مـــــــــژگـــان مـــن



ای ز گــنـــــــــدمـزارهـا ، ســــــــــرشـــارتـر



ای ز زریـن شـاخـه هـــا ، پـــــــــــربـــارتـــر



ای در بـــگــشـــوده بــر خـــورشــــیـد هــــا



در هــجــــوم ظـلـمـت تــــــــــــــردیـد هـــــا



بــا تـــوام دیــگـــر ز دردی بـیـــــــــم نیست



هـست اگر ، جـــز درد خوشـبخـتیم نیست



ایـن دل تـنـگ مـن و ، ایـن بـــــار نـــــــور ؟



هـای هـوی زنـــــدگـی ، در قــــعــر گـــــور ؟



ای دو چـشـمـانـت ، چـمـنــــــــــزاران مـــن



داغ چـشـمـت ، خـورده بـر چـشـمـــان من



پـیـش ازیـنـت ، گـــر کـه در خـود داشـــتم



هـر کســـی را ، ( تـــو ! ) نمـی انگاشــتم



درد تـاریـکـیـسـت ، درد خــواســــــتـــــن



رفـتــن و ، بـیـهـوده خـود را کـــاســــتـــــن



ســـر نـهـادن ، بـر سـیـــه دل ســـــینه ها



سـیـنـه آلـودن ، بـــــه چـرک کـیـنـه هــــــا



در نـــــــوازش ، نـیــش مــــــــــاران یـافـتـن



زهـر ، در لــبــخـــنـــد یــــــــــــاران یـافــتـــن



زر نـهــــــــــــــادن در کـف طــــــــــــــــــرارها



گـــــم شــــدن در پـهـنـــــــــــــــه بــازارهــا




آه ای بـــا جـــــــــــــــــان مـن آمــیــخـــتـــه



ای مــــــــــــــرا از گـــور مــن انـگـیـخــــــتـه



چــون ســـتــــاره بــــا دو بــــــال زرنشــان



آمــده از دوردســـت آســـــــــــــــــــــــمــان


جـوی خــشـــک ســـــیـنــــه ام را آب تــو



بســتر رگـــهــــام را ، ســـــیـــلاب تـــــــو



در جـهـانی ایـنـچـنـیـن ســــــــرد و سیاه



بـا قــــــدمهایت قــــدمهایم بــــــــــــــــراه



آه ای روشـــــن طــــــلــوع بــی غــــروب



آفــتــاب ســــــرزمـیــن هـای جــنــــــوب



آه.. آه.. ای از ســحــر شــــــــــــــاداب تر



از بــهــاران تازه تر ، ســـــــــــــــــیراب تر



عشق دیگر نیست این . این خیرگیست



چلــــچـــــراغی در ســکــوت و تیرگیست



عشق چـون در ســــینه ام بیــدار شـــد



از طـلـــــب پـا تـــا ســـــــرم ایـثـار شـــد



ایـن دگـر ، مـن نیســـتم ، من نیســتم



حیف از آن عمری که با ( من ! ) زیستم



آه.. مـی خـواهـم کـه بشـــکافم زهــــم



شــــادیم یـکـدم بـیـالایـد بـه غــــــــــــم



آه.. مــی خــواهــم کــه بـرخــیـزم زجای



همچو ابری ، اشــــک ریزم هــای هــای



ایـن دل تــنـگ مــن و ایــن دود عـــــود ؟



در شبستان ، زخـمه های چنگ و رود ؟



ایـن فـضـای خـالـی و ، ... پـــــروازهـا ؟



ایـن شـب خـامـوش و ، ایـن آوازهـــــا ؟



ای نــگــاهــت ، لای لایی سـحــــربـــار



گـــــاهــــــــوار کـودکـان بــــی قــــــــــرار



ای نـفـسـهـایـت ، نـسـیـــم نـیــمـخواب



شـسـتـه از مـن ، لـرزه های اضـطـراب



خـــفــتــه در لـبخند فــــــــــــرداهای من



رفـــتـــه تـا اعـمــاق دنــیــــــاهـــای من



ای مــرا ، با شـــــور وشـــعــر آمـیـخـته



ایــنــهـمـه آتـش بـه شـعـرم ریـخــتـــــه



چـون تـب عـشـــــــــقم چنین افروختی



لاجــرم ، شـــعــرم بـه آتـش سـوختی !




 
 
 
 
Y! messenger